رفتن
raftan, roftan[ɹæf.t̪ʰǽn][ɹof.t̪ʰǽn]
gehen
- حال (سومشخص مفرد):
- geht
- گذشتهٔ ساده (سومشخص مفرد):
- ging
- اسم مفعول:
- gegangen
- فعل کمکی:
- sein
۱Er zwang mich zu gehen.
او مرا مجبور به رفتن کرد.
- راه رفتن
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- شدن
- پیاده رفتن
یافتههای دیگر
دمنوش زنجبیل
دیدن واژهجاگینگ
دیدن واژهلغزبریدن
دیدن واژهپگینگ
دیدن واژهمهندس پرواز
دیدن واژهتصویربرداری عصبی
دیدن واژهئی چینگ
دیدن واژهپلوگینگ
دیدن واژهافزایش طول عمر
دیدن واژهواژههای همانند
شیء
دیدن واژهحلقه
دیدن واژهجین
دیدن واژهنمونهها
۲Er ging die Straße auf und ab.
او در خیابان به جلو و عقب گام بر می داشت.
۳Die Kerze ging von alleine aus.
شمع خود به خود خاموش شد.
۴Sie ging langsam um nicht auszurutschen.
او آهسته راه رفت تا سر نخورد.
۵Er ging nach Italien, um Musik zu studieren.
او به ایتالیا رفت به قصد خواندن موسیقی.
۶„Ist alles in Ordnung?“ - „Es ging mir schon mal besser.“
«تو خوبی؟» «من بهترم.»