رفتن
raftan, roftan[ɹæf.t̪ʰǽn][ɹof.t̪ʰǽn]
gehen
- حال (سومشخص مفرد):
- geht
- گذشتهٔ ساده (سومشخص مفرد):
- ging
- اسم مفعول:
- gegangen
- فعل کمکی:
- sein
۱Er zwang mich zu gehen.
او مرا مجبور به رفتن کرد.
- راه رفتن
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- شدن
- پیاده رفتن
یافتههای دیگر
دمنوش زنجبیل
دیدن واژهجاگینگ
دیدن واژهلغزبریدن
دیدن واژهپگینگ
دیدن واژهمهندس پرواز
دیدن واژهتصویربرداری عصبی
دیدن واژهئی چینگ
دیدن واژهپلوگینگ
دیدن واژهافزایش طول عمر
دیدن واژهواژههای همانند
شیء
دیدن واژهحلقه
دیدن واژهجین
دیدن واژهنمونهها
۲wenn alles glatt ginge, ginge es mir gut
مادامیکه اوضاع بر وفق مرادم بودند خوش بودم
۳wenn alles klappte ging, ging es mir gut
مادامیکه اوضاع بر وفق مرادم بودند خوش بودم
۴seine Schmerzen gingen einigermaßen zurück
دردش بفهمی نفهمی ساکت تر شد
۵alles, was ich anfasste, ging den Bach runter
هر چه رشتم پنبه شد
۶der Mann und die Frau gingen nach Hause, beziehungsweise ins Geschäft
یعنی مرد و زن این یکی به فروشگاه و آن یکی به منزل رفت