رفتن
raftan, roftan[ɹæf.t̪ʰǽn][ɹof.t̪ʰǽn]
gehen
- حال (سومشخص مفرد):
- geht
- گذشتهٔ ساده (سومشخص مفرد):
- ging
- اسم مفعول:
- gegangen
- فعل کمکی:
- sein
۱Er zwang mich zu gehen.
او مرا مجبور به رفتن کرد.
- راه رفتن
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- شدن
- پیاده رفتن
یافتههای دیگر
دمنوش زنجبیل
دیدن واژهجاگینگ
دیدن واژهلغزبریدن
دیدن واژهپگینگ
دیدن واژهمهندس پرواز
دیدن واژهتصویربرداری عصبی
دیدن واژهئی چینگ
دیدن واژهپلوگینگ
دیدن واژهافزایش طول عمر
دیدن واژهواژههای همانند
شیء
دیدن واژهحلقه
دیدن واژهجین
دیدن واژهنمونهها
۲haarscharf entging ich dem Unfall
حس می کنم تصادف از بیخ گوشم گذشت
۳sie verstand nicht, worum es ging
او نمیدانست کجا به کجاست
۴die Sache ging reibungslos vor sich
کار بدون خرخشه انجام گرفت
۵sie blickte nicht durch, worum es ging
او نمیدانست کجا به کجاست
۶vor den Augen der Menschen ging er raus
از پیش چشمان مردم خارج شد