رفتن
raftan, roftan[ɹæf.t̪ʰǽn][ɹof.t̪ʰǽn]
gehen
- حال (سومشخص مفرد):
- geht
- گذشتهٔ ساده (سومشخص مفرد):
- ging
- اسم مفعول:
- gegangen
- فعل کمکی:
- sein
۱Er zwang mich zu gehen.
او مرا مجبور به رفتن کرد.
- راه رفتن
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- شدن
- پیاده رفتن
یافتههای دیگر
دمنوش زنجبیل
دیدن واژهجاگینگ
دیدن واژهلغزبریدن
دیدن واژهپگینگ
دیدن واژهمهندس پرواز
دیدن واژهتصویربرداری عصبی
دیدن واژهئی چینگ
دیدن واژهپلوگینگ
دیدن واژهافزایش طول عمر
دیدن واژهواژههای همانند
شیء
دیدن واژهحلقه
دیدن واژهجین
دیدن واژهنمونهها
۲Reza ging gerade vor 1 Minute
رضا ۱ دقیقه پیش پای تو رفت
۳nachdenklich ging er nach Hause
به فکر فرو رفته راهسپر خانه شد
۴suchend ging ich durch die Menge
کورمال از لای مردم گذشتم
۵gingen in die Kneipe an der Ecke
به میخانه سر خیابان رفتند
۶die Geduld ging bei allen zu Ende
حوصله همگی سررفت