رفتن
raftan, roftan[ɹæf.t̪ʰǽn][ɹof.t̪ʰǽn]
gehen
- حال (سومشخص مفرد):
- geht
- گذشتهٔ ساده (سومشخص مفرد):
- ging
- اسم مفعول:
- gegangen
- فعل کمکی:
- sein
۱Er zwang mich zu gehen.
او مرا مجبور به رفتن کرد.
- راه رفتن
ترجمههای دیگر، تأییدنشده
- شدن
- پیاده رفتن
نتیجههای دیگر
دمنوش زنجبیل
مشاهدهٔ مدخلجاگینگ
مشاهدهٔ مدخللغزبریدن
مشاهدهٔ مدخلپگینگ
مشاهدهٔ مدخلمهندس پرواز
مشاهدهٔ مدخلتصویربرداری عصبی
مشاهدهٔ مدخلئی چینگ
مشاهدهٔ مدخلپلوگینگ
مشاهدهٔ مدخلافزایش طول عمر
مشاهدهٔ مدخلمدخلهای مشابه
شیء
مشاهدهٔ مدخلحلقه
مشاهدهٔ مدخلجین
مشاهدهٔ مدخلمثالها
۲Tom ging mit 65 in den Ruhestand.
تام در ۶۵ سالگی بازنشسته شد.
۳Obwohl krank, ging er zur Schule.
گر چه بیمار، او به مدرسه رفت.
۴Ich ging mit meinem Hund spazieren.
من با سگم به گردش رفتم.
۵Er ging an Stelle seines Vaters dorthin.
او به جای پدرش آنجا رفت.
۶Der König ging an diesem Morgen zur Jagd.
شاه امروز صبح به شکار رفت.