haben
[ˈhaːbn̩][ˈhaːbm̩]
- حال (سومشخص مفرد):
- hat
- گذشتهٔ ساده (سومشخص مفرد):
- hatte
- اسم مفعول:
- gehabt, gehabt
- فعل کمکی:
- haben, haben
۱Jeder muss den Mut zu seiner Meinung haben.
هر کس باید شجاعت داشتن عقیدهٔ خود را داشته باشد.
فعل
- haben
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- besitzen
- de
دستور زبان داشتن
فعل
- آوانویسی لاتین
- dâštan
- با نشانههای واکه
- داشتَن
- خوانش
- [d̪ɒːʃ.t̪ʰǽn]
همهٔ ریختها
- دار
- دارد
- دارم
- دارند
- دارنده
- داری
- دارید
- داریم
- داشت
- داشت
- داشتم
- داشتند
- داشته
- داشتی
- داشتید
- داشتیم
- میدارد
- میدارم
- میداری
- میداریم
- ندارد
- ندارم
عبارتها و زبانزدها
نمونهها
علاقه به شکار داشتن
۲Interesse an Jagd haben
از کسی چیزی طلب داشتن
۳bei jem. etwas gut haben
در رابطه نقص داشتن
۴ein Defizit haben in der Beziehung
ساخت یک رهبررا داشتن
۵das Zeug zu einem Leiter haben
خوبی هارا داشتن
۶es gut haben
قدمت تاریخی داشتن
۷ein historisches Alter haben
از کسی طلب داشتن
۸eine Forderung an jem. haben
به زور ۵ یورو داشتن
۹mit ach und krach 5,- Euro haben
چاقی بی قواره داشتن
۱۰eine unansehnliche Fülle haben
در پیش داشتن
۱۱etwas im Augen haben