سیرت
[siː.ɹæt̪ʰ]
اسم
- سیرت
- منش
- کاراکتر
ترجمههای دیگر، تأییدنشده
- طبع
- شخصیت
- خو و خصلت
- طینت
- خط
- خو
دستور زبانِ Charakter
اسم
- جنس دستوری
- der (مذکر)
- حالت اضافی
- des Charakters
- جمع
- die Charaktere
- تلفظ
- [kaˈʁaktɐ]
همهٔ صورتها
- Charakter
- Charaktere
- Charakters
- Charaktere
- Charakter
- Charakteren
- Charakter
- Charaktere
عبارتها و اصطلاحها
مثالها
Zur Resignation gehört Charakter.
رضا به منش نیاز دارد.
Charakter lernt man von Charakterlosen.
منش از بی منشان آموخته میشود.
Sie hat einen introvertierten Charakter.
او یک سرشت درونگرا دارد.
Der Charakter des Menschen sitzt nicht im Verstande, sondern im Herzen.
سرشت آدمی در عقل او نیست بلکه در دل اوست.
Wer viel Charakter hat, hat wenig Eigentum.
کسی که منش بسیاری دارد، دارایی کمی دارد.
An einem edlen Pferd schätzt man nicht seine Kraft, sondern seinen Charakter.
برای اسب نجیب نیرویش را ارزیابی نمیکنند، بلکه خصلتش را.
Den Charakter eines Menschen erkennt man an den Scherzen, die er übelnimmt.
سرشت یک انسان را از روی شوخیهایی که از آنها دلگیر میشود میتوان شناخت.
Ohne Leiden bildet sich kein Charakter.
بدون رنج هیچ شخصیتی شکل نمیگیرد.
Mir gefällt ihr Charakter.
منش او را میپسندم.
Charakter haben ist die Unfähigkeit, anders zu sein.
شخصیت داشتن عدم قابلیت دیگری بودن است.