فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

مرتب کردن

ordnen فعل

فعل

  • مرتب کردنمُرَتَب کَردَن(to make tidy)
ترجمه‌های دیگر، تأییدنشده
  • رده بندی کردنرَده بَندی کَردَنتأییدنشده
  • منظم کردنمُنَظَم کَردَنتأییدنشده

دستور زبانِ ordnen

فعل

تلفظ
[ˈɔʁdnən]
همهٔ صورت‌ها
  • geordnetparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • ordnendمعلوم، participle، حال، transitive
  • geordnetparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی، transitive
  • ordneمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد، transitive
  • ordnetمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص، transitive
  • ordneمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد، transitive
  • ordneمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، transitive
  • ordnestمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد، transitive
  • ordnestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول، transitive
  • ordnetمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سوم‌شخص، transitive
  • ordneمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص، transitive
  • ordnetمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص، transitive
  • ordnetمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول، transitive
  • ordneteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، transitive
  • ordneteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، transitive
  • ordnetestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، transitive
  • ordnetestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، transitive
  • ordneteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص، transitive
  • ordneteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص، transitive
  • ordnetenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، transitive
  • ordnetenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، transitive
  • ordnetetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، transitive
  • ordnetetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم، transitive
  • ordnetenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص، transitive
  • ordnetenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص، transitive
  • geordnetparticiple، گذشتهٔ نقلی، reflexive
  • Höflichkeitsformوجه امری، حال، reflexive

مثال‌ها

Wir sollen die Namen der Studenten alphabetisch ordnen.

ما باید نام‌های دانشجویان را الفبایی مرتب کنیم.

seine Angelegenheiten ordnen

خر خودرا از پل گذراندن

Wenn ich das Alphabet neu ordnen könnte, würde ich die Kuh rausnehmen.

اگر می‌توانستم ترتیب الفبا را عوض کنم، حروف ت و م را کنار هم می‌گذاشتم.

ترجمهٔ غیرمستقیم

Wenn ich das Alphabet neu ordnen könnte, würde ich das U und das I nebeneinander setzen.

اگر می‌توانستم ترتیب الفبا را عوض کنم، حروف ت و م را کنار هم می‌گذاشتم.

ترجمهٔ غیرمستقیم

ich brauche 2 Tage, um alles zu ordnen

دو روز باید مشغول ترتیب دادن کارها باشم

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: Esperantostern (de #1372319), cojiluc (fa #8490515), tatoeba.org
  2. ۲: farhang von ckh
  3. ۳: jakov (de #975683), cojiluc (fa #7496188), tatoeba.org
  4. ۴: MUIRIEL (de #608558), cojiluc (fa #7496188), tatoeba.org
  5. ۵: farhang von ckh
منابع و مجوزها