فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

بازداشتن

تأییدنشده

bâzdâštan[bɒːz.d̪ɒːʃ.t̪ʰæn]

hindern فعل

فعل

  • بازداشتنbâzdâštan[bɒːz.d̪ɒːʃ.t̪ʰæn](to keep back; to delay or impede)(to get in the way of; to hinder)تأییدنشده

دستور زبانِ hindern

فعل

تلفظ
[ˈhɪndɐn]
همهٔ صورت‌ها
  • gehindertparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • hinderndمعلوم، participle، حال
  • gehindertparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • hinderمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • hindereمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • hindreمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • hindertمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • hinderمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • hindereمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • hindreمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • hindereمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • hindreمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • hinderstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • hinderstمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • hindertمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • hindereمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • hindreمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • hindertمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • hindertمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • hinderteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • hinderteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • hindertestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • hindertestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • hinderteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • hinderteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • hindertenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع
  • hindertenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • hindertetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • hindertetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • hindertenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • hindertenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • hinderestمعلوم، حال، مفرد، subjunctive
  • hinderetمعلوم، جمع، حال، subjunctive
  • hindrestمعلوم، حال، مفرد، subjunctive
  • hindretمعلوم، جمع، حال، subjunctive

عبارت‌ها و اصطلاح‌ها

مثال‌ها

Der Nebel hinderte ihn sehr weit zu sehen.

مه مانع او برای دیدن دوردست شد.

ترجمهٔ غیرمستقیم

jem. am Schlaf hindern

خواب کسی را گرفتن

Sein geringes Gehalt hindert ihn daran, das Haus zu kaufen.

حقوق کم او او را از خانه خریدن باز می دارد.

ترجمهٔ غیرمستقیم

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: Esperantostern (de #993901), cojiluc (fa #12164745), tatoeba.org
  2. ۲: farhang von ckh
  3. ۳: samueldora (de #674011), mahdiye (fa #822323), tatoeba.org
منابع و مجوزها