فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

تجربه کردن

تأییدنشده

erleben فعل

فعل

  • تجربه کردنتَجرُبه کَردَنتأییدنشده
ترجمه‌های دیگر، تأییدنشده
  • آشکار کردنâškâr kardanآشکار کَردَن(expose something previously covered)تأییدنشده

دستور زبانِ erleben

فعل

تلفظ
[ɛɐ̯ˈleːbn̩], [ɛɐ̯ˈleːbm̩]
همهٔ صورت‌ها
  • erlebtparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • erlebendمعلوم، participle، حال
  • erlebtparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • erlebمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • erlebeمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • erlebtمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • erlebeمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • erlebeمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • erlebstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • erlebestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • erlebtمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • erlebeمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • erlebtمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • erlebetمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • erlebteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • erlebteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • erlebtestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • erlebtestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • erlebteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • erlebteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • erlebtenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع
  • erlebtenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • erlebtetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • erlebtetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • erlebtenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • erlebtenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص

عبارت‌ها و اصطلاح‌ها

مثال‌ها

Der kälteste Winter, den ich je erlebt habe, war ein Sommer in San Francisco.

سردترین زمستانی که تجربه کرده‌ام، یک تابستان در سان فرانسیسکو بود.

Es gibt zwei Arten von Abschieden: den einen erlebt man, den andern erleidet man.

دو نوع بدرود در زندگی وجود دارد: نوعی که تجربه کرده‌ایم، و نوعی که از آن رنج کشیده‌ایم.

Was man vergisst, hat man im Grunde nicht erlebt.

آنچه را که فراموش می‌کنیم، در اساس تجربه نکرده‌ایم.

Wenn man nicht die Dunkelheit erlebt hat, weiß man den Glanz der Sterne nicht zu schätzen.

وقتی آدم ظلمات را تجربه نکرده است، ارزش درخشش ستارگان را نمی‌داند.

die Sache habe ich erlebt

در این حادثه حضور داشتم

Gutes und Schlechtes erleben

گرم و سرد چشیدن

ich habe eine Pleite erlebt

من به هچل افتادم

du kannst was erleben

این خط و این نشان

was erleben wir nicht alles

چطور زندگانی میکنیم

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: Tenshi (de #814386), cojiluc (fa #6973512), tatoeba.org
  2. ۲: Esperantostern (de #1892793), cojiluc (fa #7726440), tatoeba.org
  3. ۳: Esperantostern (de #2471968), cojiluc (fa #12691797), tatoeba.org
  4. ۴: ruth_tatoeba (de #8201602), cojiluc (fa #13175151), tatoeba.org
  5. ۵: farhang von ckh
  6. ۶: farhang von ckh
  7. ۷: farhang von ckh
  8. ۸: farhang von ckh
  9. ۹: farhang von ckh
منابع و مجوزها