فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

دیدن

تأییدنشده

didan[d̪iː.d̪ǽn]

blicken فعل

فعل

  • دیدنdidanدیدَن[d̪iː.d̪ǽn]تأییدنشده
ترجمه‌های دیگر، تأییدنشده
  • نگاه کردنnegâh kardanنِگاه کَردَن[ne.ɡɒ́ːʰ kʰʲæɹ.d̪ǽn](to try to see)تأییدنشده
  • نگریستنnegaristanنِگَریستن[ne.ɡʲæ.ɹiːs.t̪ʰǽn](to try to see)تأییدنشده
  • بینتأییدنشده

دستور زبانِ blicken

فعل

تلفظ
[ˈblɪkn̩]
همهٔ صورت‌ها
  • geblicktparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • blickendمعلوم، participle، حال
  • geblicktparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • blickمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • blickeمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • blicktمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • blickeمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • blickeمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • blickstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • blickestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • blicktمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • blickeمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • blicktمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • blicketمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • blickteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • blickteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • blicktestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • blicktestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • blickteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • blickteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • blicktenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع
  • blicktenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • blicktetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • blicktetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • blicktenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • blicktenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص

عبارت‌ها و اصطلاح‌ها

مثال‌ها

Liebe besteht nicht darin, einander anzustarren, sondern gemeinsam nach vorn zu blicken.

عشق این نیست که به همدیگر زل بزنیم، بلکه با هم به دوردست نگاه کنیم.

Für den Bruchteil einer Sekunde blickten sie einander in die Augen.

آنها در کسری از ثانیه به هم چشمک زدند.

Manchmal muss es finster werden, damit wir hinauf zu den Sternen blicken.

گاهی باید تار شود تا ما به ستارگان بنگریم.

Tom blickte finster drein.

تام اخم کرد.

ترجمهٔ غیرمستقیم

in die Zukunft blicken

رو به مستقبل داشتن

du lässt dich nicht blicken

پیدات نیست

sie blickte nicht durch, worum es ging

او نمیدانست کجا به کجاست

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: Esperantostern (de #2804890), cojiluc (fa #13122250), tatoeba.org
  2. ۲: al_ex_an_der (de #2717385), cojiluc (fa #7778426), tatoeba.org
  3. ۳: Esperantostern (de #6311035), cojiluc (fa #8167536), tatoeba.org
  4. ۴: lilygilder (de #363914), mahdiye (fa #4746293), tatoeba.org
  5. ۵: farhang von ckh
  6. ۶: farhang von ckh
  7. ۷: farhang von ckh
منابع و مجوزها