فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

کسی را مورد نکاهش قرار دادن

تأییدنشده

beschimpfen فعل

فعل

  • کسی را مورد نکاهش قرار دادنکِسی را مورِدِ نِکاهِش قَرار دادَنتأییدنشده

دستور زبانِ beschimpfen

فعل

تلفظ
[bəˈʃɪmp͡fn̩]
همهٔ صورت‌ها
  • beschimpftparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • beschimpfenمعلوم، مصدر، حال
  • beschimpfendمعلوم، participle، حال
  • beschimpftparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • beschimpfمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • beschimpfeمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • beschimpftمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • beschimpfeمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • beschimpfeمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • beschimpfstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • beschimpfestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • beschimpftمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • beschimpfeمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • beschimpfenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، جمع، حال
  • beschimpfenمعلوم، اول‌شخص، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول
  • beschimpftمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • beschimpfetمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • beschimpfenمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، سوم‌شخص
  • beschimpfenمعلوم، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • beschimpfteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • beschimpfteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • beschimpftestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • beschimpftestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • beschimpfteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • beschimpfteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • beschimpftenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع
  • beschimpftenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • beschimpftetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • beschimpftetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • beschimpftenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • beschimpftenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص

عبارت‌ها و اصطلاح‌ها

مثال‌ها

Sie wurde als Rabenmutter beschimpft.

مادری بد همچون کلاغ شده بود.

Sie wurde als Rabenmutter beschimpft.

او مادر بدی شده بود.

Beschimpft ihn nicht.

به او دشنام نده.

Beschimpft ihn nicht.

به او فحش نده.

sie beschimpfen uns

آنها دشنامها نثارمان میکنند

jem. nach Strich und Faden beschimpfen

کسی را حسابی دم فحش گرفتن

ohne zu mucken sich beschimpfen lassen

فحش را خوردن و دم نزدن

ohne aufzumucken, sich beschimpfen lassen

فحش را خوردن و دم نزدن

sie beschimpfen sich gegenseitig

آنها همدیگررا به فحش می کشند

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: PeterR (de #1239150), reto (fa #3659802), tatoeba.org
  2. ۲: PeterR (de #1239150), reto (fa #3659801), tatoeba.org
  3. ۳: MUIRIEL (de #1101320), cojiluc (fa #10716395), tatoeba.org
  4. ۴: MUIRIEL (de #1101320), cojiluc (fa #10716396), tatoeba.org
  5. ۵: farhang von ckh
  6. ۶: farhang von ckh
  7. ۷: farhang von ckh
  8. ۸: farhang von ckh
  9. ۹: farhang von ckh
منابع و مجوزها