فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

برخورد کردن

تأییدنشده

begegnen فعل

فعل

  • برخورد کردنبَرخورد کَردَن(eher zufällig treffen)تأییدنشده
ترجمه‌های دیگر، تأییدنشده
  • مواجه شدنmovâje šodan[mo.vɒː.d͡ʒé ʃo.d̪ǽn](mit etwas umgehen)تأییدنشده
  • ملاقات کردنmolâqât kardan[mo.lɒː.ʁɒ́ːt̪ʰ kʰʲæɹ.d̪ǽn]تأییدنشده
  • تلقی کردنtalaqi kardanتَلَقی کَردَن[t̪ʰæ.læ.ʁiː kʰʲæɹ.d̪æn](bewerten)تأییدنشده
  • دیدار کردنdidâr kardan[d̪iː.d̪ɒ́ːɹ kʰʲæɹ.d̪ǽn](to come face to face with by accident; to encounter)تأییدنشده

دستور زبانِ begegnen

فعل

تلفظ
[bəˈɡeːɡnən]
همهٔ صورت‌ها
  • begegnetparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • begegnendمعلوم، participle، حال
  • begegnetparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • begegneمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • begegnetمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • begegneمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • begegneمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • begegnestمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • begegnestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • begegnetمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • begegneمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • begegnetمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • begegnetمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • begegneteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • begegneteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • begegnetestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • begegnetestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • begegneteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • begegneteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • begegnetenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع
  • begegnetenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • begegnetetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • begegnetetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • begegnetenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • begegnetenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص

عبارت‌ها و اصطلاح‌ها

مثال‌ها

Große Geister begegnen sich.

روح‌های بزرگ ملاقات می‌کنند.

Ein Fremder ist ein Freund, dem man bisher nicht begegnet ist.

یک ناشناس یک دوست است که تا کنون ملاقات نشده است.

Wir sind keinen Schwierigkeiten begegnet.

ما به هیچ مشکلی برخورد نمی‌کنیم.

Tom zu heiraten war der größte Fehler meines Lebens. Ich wünschte, ich wäre damals, wie ich es eigentlich vorgehabt hatte, im Bett geblieben; dann wäre ich ihm nie begegnet, hätte mich nie in ihn verliebt, und er hätte nie mein Leben zerstören können.

ازدواج با تام بزرگترین اشتباه زندگیم بود. ای کاش اون وقت ها که تصمیشو داشتم تو تخت خوابم مونده بودم؛اینطوری هیچ موقع نمیدیدمش، هرگز عاشقش نمیشدم و هیچ وقت نمیتونست زندگی منو خراب کنه.

ترجمهٔ غیرمستقیم

jem. mit Kälte begegnen

زمهریر به جان کسی انداختن

Lass uns versuchen, einander mit Respekt zu begegnen.

بگذارید تلاش کنیم با یکدیگر با احترام برخورد کنیم.

ترجمهٔ غیرمستقیم

dieser Freiheit gilt es zu begegnen

این آزادی بجا است که با آن برخورد کنیم

sie begegneten einem derartigen Widerstand

با چنان مقاومت متوجه شدند که

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: Esperantostern (de #3379062), cojiluc (fa #9544956), tatoeba.org
  2. ۲: Esperantostern (de #1795877), cojiluc (fa #7101924), tatoeba.org
  3. ۳: Esperantostern (de #4737608), cojiluc (fa #7101928), tatoeba.org
  4. ۴: Pfirsichbaeumchen (de #6367224), utm1990 (fa #10589175), tatoeba.org
  5. ۵: farhang von ckh
  6. ۶: Adelpa (de #4377035), cojiluc (fa #10843182), tatoeba.org
  7. ۷: farhang von ckh
  8. ۸: farhang von ckh
منابع و مجوزها