فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

صورت گرفتن

تأییدنشده

surat gereftan

abbilden فعل

فعل

  • صورت گرفتنsurat gereftanصورَت گِرِفتَنتأییدنشده
ترجمه‌های دیگر، تأییدنشده
  • شکل گرفتنšekl gereftanشِکل گِرِفتَنتأییدنشده

دستور زبانِ abbilden

فعل

تلفظ
[ˈapˌbɪldn̩]
همهٔ صورت‌ها
  • abgebildetparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • abzubildenمعلوم، extended، مصدر
  • abbildendمعلوم، participle، حال
  • abgebildetparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • abzubildendergerundive، participle
  • abzubildendegerundive، participle
  • bilde abمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bild abمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bildet abمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • bilde abمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد
  • bilde abمعلوم، اول‌شخص، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • abbildeمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause
  • abbildeمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • bildest abمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bildest abمعلوم، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • abbildestمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • abbildestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • bildet abمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • bilde abمعلوم، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • abbildetمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • abbildeمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause، سوم‌شخص
  • bilden abمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، جمع، حال
  • bilden abمعلوم، اول‌شخص، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول
  • bildet abمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص
  • bildet abمعلوم، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • abbildetمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص، subordinate clause
  • abbildetمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • bilden abمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، سوم‌شخص
  • bilden abمعلوم، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • bildete abمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • bildete abمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • abbildeteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause
  • abbildeteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • bildetest abمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • bildetest abمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • abbildetestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • abbildetestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • bildete abمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • bildete abمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • abbildeteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • abbildeteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • bildeten abمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع
  • bildeten abمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • abbildetenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause
  • abbildetenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • bildetet abمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • bildetet abمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • abbildetetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، subordinate clause
  • abbildetetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • bildeten abمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • bildeten abمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • abbildetenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause، سوم‌شخص
  • abbildetenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • abzubildendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • abzubildendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • abzubildendenحالت مفعولی مستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • abzubildendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، جمع
  • abzubildendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مفرد
  • abzubildendenحالت اضافی، gerundive، مذکر، مفرد
  • abzubildendenحالت اضافی، gerundive، خنثی، مفرد
  • abzubildendesحالت مفعولی مستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • abzubildendesgerundive، خنثی، حالت نهادی، مفرد

مثال‌ها

sich im Gedächtnis abbilden

در یاد آدم نقش بستن

in vereinfachter Form abgebildet

به طرز ساده انگارانه ترسیم شده است

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: farhang von ckh
  2. ۲: farhang von ckh
منابع و مجوزها