inhaftieren
[ɪnhafˈtiːʁən]
- حال (سومشخص مفرد):
- inhaftiert
- گذشتهٔ ساده (سومشخص مفرد):
- inhaftierte
- اسم مفعول:
- inhaftiert
- فعل کمکی:
- haben
فعل
- inhaftieren
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- einliefern
- einsperren
دستور زبان زندانی کردن
فعل
- با نشانههای واکه
- زِندانی کَردَن
نمونهها
کسی را زندانی کردن
۱jem. ins Gefängnis stecken