der Rückstand
[ˈʁʏkˌʃtant]
- جمع:
- die Rückstände
- حالت اضافی:
- des Rückstandes, des Rückstands
اسم
- der Rückstand
- der Rest
صفت
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- restlich
گونهٔ دستوری ناشناخته
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- der Überrest
عبارتها و زبانزدها
نمونهها
من به اندازهٔ کافی برای باقیماندهٔ زندگیم پول دارم، به جز وقتی بخواهم برای خودم چیزی بخرم.
۱Ich habe genug Geld für den Rest meines Lebens, außer wenn ich mir etwas kaufe.
علاقهٔ من به آینده برای اینست که باقیماندهٔ زندگیام را در آنجا میگذرانم.
۲Mein Interesse gilt der Zukunft, denn in ihr werde ich den Rest meines Lebens verbringen.