فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

دوباره ذوب کردن

تأییدنشده

umschmelzen فعل

فعل

  • دوباره ذوب کردندوباره ذوب کَردَنتأییدنشده

دستور زبانِ umschmelzen

فعل

تلفظ
[ˈʊmˌʃmɛlt͡sn̩]
همهٔ صورت‌ها
  • umgeschmolzenparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • umzuschmelzenمعلوم، extended، مصدر
  • umschmelzendمعلوم، participle، حال
  • umgeschmolzenparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • umzuschmelzendergerundive، participle
  • schmilz umمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • schmelzt umمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • schmelze umمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد
  • schmelze umمعلوم، اول‌شخص، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • umschmelzeمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause
  • umschmelzeمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • schmilzt umمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • schmelzest umمعلوم، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • umschmilztمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • umschmelzestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • schmilzt umمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • schmelze umمعلوم، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • umschmilztمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • umschmelzeمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause، سوم‌شخص
  • schmelzen umمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، جمع، حال
  • schmelzen umمعلوم، اول‌شخص، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول
  • schmelzt umمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص
  • schmelzet umمعلوم، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • umschmelztمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص، subordinate clause
  • umschmelzetمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • schmelzen umمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، سوم‌شخص
  • schmelzen umمعلوم، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • schmolz umمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • schmölze umمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • umschmolzمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause
  • umschmölzeمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • schmolzest umمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • schmolzt umمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • schmölzest umمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • umschmolzestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • umschmolztمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • umschmölzestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • schmolz umمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • schmölze umمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • umschmolzمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • umschmölzeمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • schmolzen umمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع
  • schmölzen umمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • umschmolzenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause
  • umschmölzenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • schmolzt umمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • schmölzet umمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • umschmolztمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، subordinate clause
  • umschmölzetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • schmolzen umمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • schmölzen umمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • umschmolzenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause، سوم‌شخص
  • umschmölzenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • umzuschmelzendeحالت مفعولی مستقیم، مؤنث، gerundive، مفرد
  • umzuschmelzendeحالت مفعولی مستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • umzuschmelzendeحالت مفعولی مستقیم، gerundive، جمع
  • umzuschmelzendeمؤنث، gerundive، حالت نهادی، مفرد
  • umzuschmelzendegerundive، حالت نهادی، جمع
  • umzuschmelzendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • umzuschmelzendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • umzuschmelzendenحالت مفعولی مستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • umzuschmelzendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، جمع
  • umzuschmelzendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مفرد
  • umzuschmelzendenحالت اضافی، gerundive، مذکر، مفرد
  • umzuschmelzendenحالت اضافی، gerundive، خنثی، مفرد
  • umzuschmelzendesحالت مفعولی مستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • umzuschmelzendesgerundive، خنثی، حالت نهادی، مفرد
منابع و ارجاع‌ها