اغلب
aġlab[ʔæɢ.lǽb̥]
قید
- اغلب
- بارها
ترجمههای دیگر، تأییدنشده
- غالبا
دستور زبانِ oft
قید
- تلفظ
- [ɔft]
همهٔ صورتها
- öfter
- am öftesten
عبارتها و اصطلاحها
مثالها
Er ist oft im Fernsehen aufgetreten.
او اغلب در تلویزیون ظاهر میشود.
Wir verbinden die Farbe Schwarz oft mit Tod.
ما رنگ سیاه را اغلب با مرگ مرتبط میکنیم.
Schweigen ist oft die beste Antwort.
سکوت غالبا بهترین پاسخ است.
Einmal ist oft genug.
یکبار اغلب بس است.
Großer Wind bringt oft nur kleinen Regen.
باد شدید اغلب فقط باران اندک میآورد.
Ich zitiere mich oft selbst. Das würzt meine Unterhaltung.
من اغلب از خود نقل قول میکنم. این به صحبت من طعم میبخشد.
Ein Lächeln ist oft das Wesentliche.
یک لبخند اغلب اساسی است.
Misserfolge sind oft notwendige Umwege zum Erfolg.
شکستها غالبا میانبرهای لازم به پیروزی هستند.
Das Pferd ist oft klüger als sein Reiter.
اسب غالبا از سوارکار خود زیرکتر است.
Fleiß führt oft zum Erfolg.
پشتکار غالبا به موفقیت منتهی میشود.