فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

ادغامیدن

تأییدنشده

integrieren فعل

فعل

  • ادغامیدن(to indicate the whole of)تأییدنشده
ترجمه‌های دیگر، تأییدنشده
  • درهمیدن(to form into one whole)تأییدنشده
  • پیوند کردنپِیوَند کَردَنتأییدنشده

دستور زبانِ integrieren

فعل

تلفظ
[ˌɪnteˈɡʁiːʁən]
همهٔ صورت‌ها
  • integriertparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • integrierendمعلوم، participle، حال
  • integriertparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • integrierمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • integriereمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • integriertمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • integriereمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • integriereمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • integrierstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • integrierestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • integriertمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • integriereمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • integriertمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • integrieretمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • integrierteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • integrierteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • integriertestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • integriertestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • integrierteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • integrierteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • integriertenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع
  • integriertenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • integriertetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • integriertetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • integriertenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • integriertenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص

مثال‌ها

jem. in die Gesellschaft integrieren

کسی را به جامعه پیوند کردن

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: farhang von ckh
منابع و مجوزها