فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

تعیین کردن

ta'yin kardan

festlegen فعل

فعل

  • تعیین کردنta'yin kardanتَعیین کَردَن
ترجمه‌های دیگر، تأییدنشده
  • ثابت کردنsâbet kardanثابِت کَردَن[sɒː.bét̪ʰ kʰʲæɹ.d̪ǽn]تأییدنشده

دستور زبانِ festlegen

فعل

تلفظ
[ˈfɛstˌleːɡn̩], [ˈfɛstˌleːɡŋ̩]
همهٔ صورت‌ها
  • festgelegtparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • festzulegenمعلوم، extended، مصدر
  • festlegendمعلوم، participle، حال
  • festgelegtparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • festzulegendergerundive، participle
  • festzulegendegerundive، participle
  • leg festمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • lege festمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • legt festمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • lege festمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد
  • lege festمعلوم، اول‌شخص، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • festlegeمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause
  • festlegeمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • legst festمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • legest festمعلوم، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • festlegstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • festlegestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • legt festمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • lege festمعلوم، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • festlegtمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • festlegeمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause، سوم‌شخص
  • legen festمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، جمع، حال
  • legen festمعلوم، اول‌شخص، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول
  • legt festمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص
  • leget festمعلوم، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • festlegtمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص، subordinate clause
  • festlegetمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • legen festمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، سوم‌شخص
  • legen festمعلوم، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • legte festمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • legte festمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • festlegteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause
  • festlegteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • legtest festمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • legtest festمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • festlegtestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • festlegtestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • legte festمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • legte festمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • festlegteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • festlegteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • legten festمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع
  • legten festمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • festlegtenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause
  • festlegtenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • legtet festمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • legtet festمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • festlegtetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، subordinate clause
  • festlegtetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • legten festمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • legten festمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • festlegtenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause، سوم‌شخص
  • festlegtenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • festzulegendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • festzulegendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • festzulegendenحالت مفعولی مستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • festzulegendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، جمع
  • festzulegendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مفرد
  • festzulegendenحالت اضافی، gerundive، مذکر، مفرد
  • festzulegendenحالت اضافی، gerundive، خنثی، مفرد
  • festzulegendesحالت مفعولی مستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • festzulegendesgerundive، خنثی، حالت نهادی، مفرد

عبارت‌ها و اصطلاح‌ها

مثال‌ها

sich auf eine Sache festlegen

خودرا به چیزی چسپیدن

منابع و ارجاع‌ها