فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

بند نهادن

تأییدنشده

fesseln فعل

فعل

  • بند نهادنبَند نَهادَنتأییدنشده
ترجمه‌های دیگر، تأییدنشده
  • زنجیر کردنزَنجیر کَردَنتأییدنشده
  • بستنbastanبَستَن[bæs.t̪ʰǽn](transitive to tie or fasten tightly together, with a cord, band, ligature, chain, etc.)تأییدنشده
  • میخکوب کردنمیخکوب کَردَن(to exercise mesmerism on)figurativelyتأییدنشده

دستور زبانِ fesseln

فعل

تلفظ
[ˈfɛsl̩n]
همهٔ صورت‌ها
  • gefesseltparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • fesselndمعلوم، participle، حال
  • gefesseltparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • fessleمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • fesselمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • fesseleمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • fesseltمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • fessleمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • fesselمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • fesseleمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • fesseleمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • fessleمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • fesselstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • fesselstمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • fesslestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • fesseltمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • fesseleمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • fessleمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • fesseltمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • fesseltمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • fessletمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • fesselteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • fesselteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • fesseltestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • fesseltestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • fesselteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • fesselteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • fesseltenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع
  • fesseltenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • fesseltetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • fesseltetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • fesseltenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • fesseltenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • fesselestمعلوم، حال، مفرد، subjunctive
  • fesseletمعلوم، جمع، حال، subjunctive

عبارت‌ها و اصطلاح‌ها

مثال‌ها

das Buch fesselt mich

این کتاب توجه مرا جلب می کند

von der Krankheit gefesselt

در گرفتار بیماری

jem. an sich fesseln

کسی را پابند خودش کردن

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: farhang von ckh
  2. ۲: farhang von ckh
  3. ۳: farhang von ckh
منابع و مجوزها