فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

به قلاب وصل کردن

تأییدنشده

einhaken فعل

فعل

  • به قلاب وصل کردن(to connect)تأییدنشده
ترجمه‌های دیگر، تأییدنشده
  • قزن قفلی زدنقَزَن قُفلی زَدَنتأییدنشده

دستور زبانِ einhaken

فعل

تلفظ
[ˈaɪ̯nˌhaːkn̩]
همهٔ صورت‌ها
  • eingehaktparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • einzuhakenمعلوم، extended، مصدر
  • einhakendمعلوم، participle، حال
  • eingehaktparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • einzuhakendergerundive، participle
  • einzuhakendegerundive، participle
  • hak einمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • hake einمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • hakt einمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • hake einمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد
  • hake einمعلوم، اول‌شخص، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • einhakeمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause
  • einhakeمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • hakst einمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • hakest einمعلوم، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • einhakstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • einhakestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • hakt einمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • hake einمعلوم، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • einhaktمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • einhakeمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause، سوم‌شخص
  • haken einمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، جمع، حال
  • haken einمعلوم، اول‌شخص، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول
  • hakt einمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص
  • haket einمعلوم، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • einhaktمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص، subordinate clause
  • einhaketمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • haken einمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، سوم‌شخص
  • haken einمعلوم، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • hakte einمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • hakte einمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • einhakteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause
  • einhakteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • haktest einمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • haktest einمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • einhaktestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • einhaktestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • hakte einمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • hakte einمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • einhakteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • einhakteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • hakten einمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع
  • hakten einمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • einhaktenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause
  • einhaktenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • haktet einمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • haktet einمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • einhaktetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، subordinate clause
  • einhaktetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • hakten einمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • hakten einمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • einhaktenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause، سوم‌شخص
  • einhaktenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • einzuhakendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • einzuhakendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • einzuhakendenحالت مفعولی مستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • einzuhakendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، جمع
  • einzuhakendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مفرد
  • einzuhakendenحالت اضافی، gerundive، مذکر، مفرد
  • einzuhakendenحالت اضافی، gerundive، خنثی، مفرد
  • einzuhakendesحالت مفعولی مستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • einzuhakendesgerundive، خنثی، حالت نهادی، مفرد

عبارت‌ها و اصطلاح‌ها

منابع و ارجاع‌ها