رفتن به محتواغر و لند کردن
تأییدنشده
brummeln فعل
فعل
- غر و لند کردنغُر و لُند کَردَنتأییدنشده
ترجمههای دیگر، تأییدنشده
- غرغر کردنغُرغُر کَردَنتأییدنشده
- ور زدنوِر زَدَنتأییدنشده
- ژکیدنžakidanژَکیدَن[ʒæ.kʰʲiː.d̪ǽn]تأییدنشده
دستور زبانِ brummeln
فعل
- تلفظ
- [ˈbʁʊml̩n]
همهٔ صورتها
- gebrummeltparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
- brummelndمعلوم، participle، حال
- gebrummeltparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
- brummleمعلوم، وجه امری، حال، دومشخص، مفرد
- brummelمعلوم، وجه امری، حال، دومشخص، مفرد
- brummeleمعلوم، وجه امری، حال، دومشخص، مفرد
- brummeltمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دومشخص
- brummleمعلوم، اولشخص، وجه اخباری، حال، مفرد
- brummelمعلوم، اولشخص، وجه اخباری، حال، مفرد
- brummeleمعلوم، اولشخص، وجه اخباری، حال، مفرد
- brummeleمعلوم، اولشخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
- brummleمعلوم، اولشخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
- brummelstمعلوم، وجه اخباری، حال، دومشخص، مفرد
- brummelstمعلوم، حال، دومشخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
- brummlestمعلوم، حال، دومشخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
- brummeltمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سومشخص
- brummeleمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سومشخص
- brummleمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سومشخص
- brummeltمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دومشخص
- brummeltمعلوم، جمع، حال، دومشخص، وجه التزامی نوع اول
- brummletمعلوم، جمع، حال، دومشخص، وجه التزامی نوع اول
- brummelteمعلوم، اولشخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد
- brummelteمعلوم، اولشخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
- brummeltestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دومشخص، مفرد
- brummeltestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دومشخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
- brummelteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سومشخص
- brummelteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سومشخص
- brummeltenمعلوم، اولشخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع
- brummeltenمعلوم، اولشخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
- brummeltetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دومشخص
- brummeltetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دومشخص، وجه التزامی نوع دوم
- brummeltenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سومشخص
- brummeltenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سومشخص
- brummelestمعلوم، حال، مفرد، subjunctive
- brummeletمعلوم، جمع، حال، subjunctive
مثالها
er brummelt vor sich hin
زیر لب می غرد
منابع و ارجاعها
- ۱: farhang von ckh
منابع و مجوزها