فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

کسی را مادری کردن

تأییدنشده

bemuttern فعل

فعل

  • کسی را مادری کردنکِسی را مادَری کَردَن(jem.)تأییدنشده

دستور زبانِ bemuttern

فعل

تلفظ
[bəˈmʊtɐn]
همهٔ صورت‌ها
  • bemuttertparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • bemutterndمعلوم، participle، حال
  • bemuttertparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • bemutterمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bemuttereمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bemuttreمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bemuttertمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • bemutterمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • bemuttereمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • bemuttreمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد
  • bemuttereمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • bemuttreمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • bemutterstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bemutterstمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • bemuttertمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • bemuttereمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • bemuttreمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • bemuttertمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • bemuttertمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • bemutterteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • bemutterteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • bemuttertestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • bemuttertestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • bemutterteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • bemutterteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • bemuttertenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع
  • bemuttertenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • bemuttertetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • bemuttertetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • bemuttertenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • bemuttertenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • bemutterestمعلوم، حال، مفرد، subjunctive
  • bemutteretمعلوم، جمع، حال، subjunctive
  • bemuttrestمعلوم، حال، مفرد، subjunctive
  • bemuttretمعلوم، جمع، حال، subjunctive
منابع و ارجاع‌ها