فرهنگ آلمانی-فارسی
فارسی

کفر کسی را در آوردن

تأییدنشده

aufbringen فعل

فعل

  • کفر کسی را در آوردن(frustrate, vex, annoy)تأییدنشده

دستور زبانِ aufbringen

فعل

تلفظ
[ˈaʊ̯fˌbʁɪŋən]
همهٔ صورت‌ها
  • aufgebrachtparticiple 2، گذشتهٔ نقلی
  • aufzubringenمعلوم، extended، مصدر
  • aufbringendمعلوم، participle، حال
  • aufgebrachtparticiple، مجهول، گذشتهٔ نقلی
  • aufzubringendergerundive، participle
  • bring aufمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bringe aufمعلوم، وجه امری، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bringt aufمعلوم، وجه امری، جمع، حال، دوم‌شخص
  • bringe aufمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد
  • bringe aufمعلوم، اول‌شخص، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • aufbringeمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause
  • aufbringeمعلوم، اول‌شخص، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • bringst aufمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد
  • bringest aufمعلوم، main clause، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول
  • aufbringstمعلوم، وجه اخباری، حال، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • aufbringestمعلوم، حال، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • bringt aufمعلوم، وجه اخباری، main clause، حال، مفرد، سوم‌شخص
  • bringe aufمعلوم، main clause، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • aufbringtمعلوم، وجه اخباری، حال، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • aufbringeمعلوم، حال، مفرد، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause، سوم‌شخص
  • bringen aufمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، جمع، حال
  • bringen aufمعلوم، اول‌شخص، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول
  • bringt aufمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص
  • bringet aufمعلوم، main clause، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول
  • aufbringtمعلوم، وجه اخباری، جمع، حال، دوم‌شخص، subordinate clause
  • aufbringetمعلوم، جمع، حال، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع اول، subordinate clause
  • bringen aufمعلوم، وجه اخباری، main clause، جمع، حال، سوم‌شخص
  • bringen aufمعلوم، main clause، جمع، حال، وجه التزامی نوع اول، سوم‌شخص
  • brachte aufمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد
  • brächte aufمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • aufbrachteمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause
  • aufbrächteمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • brachtest aufمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد
  • brächtest aufمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم
  • aufbrachtestمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، subordinate clause
  • aufbrächtestمعلوم، گذشتهٔ ساده، دوم‌شخص، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • brachte aufمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، سوم‌شخص
  • brächte aufمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • aufbrachteمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، مفرد، subordinate clause، سوم‌شخص
  • aufbrächteمعلوم، گذشتهٔ ساده، مفرد، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • brachten aufمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع
  • brächten aufمعلوم، اول‌شخص، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم
  • aufbrachtenمعلوم، اول‌شخص، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause
  • aufbrächtenمعلوم، اول‌شخص، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • brachtet aufمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص
  • brächtet aufمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم
  • aufbrachtetمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، subordinate clause
  • aufbrächtetمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، دوم‌شخص، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause
  • brachten aufمعلوم، وجه اخباری، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، سوم‌شخص
  • brächten aufمعلوم، main clause، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، سوم‌شخص
  • aufbrachtenمعلوم، وجه اخباری، گذشتهٔ ساده، جمع، subordinate clause، سوم‌شخص
  • aufbrächtenمعلوم، گذشتهٔ ساده، جمع، وجه التزامی نوع دوم، subordinate clause، سوم‌شخص
  • aufzubringendeحالت مفعولی مستقیم، مؤنث، gerundive، مفرد
  • aufzubringendeحالت مفعولی مستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • aufzubringendeحالت مفعولی مستقیم، gerundive، جمع
  • aufzubringendeمؤنث، gerundive، حالت نهادی، مفرد
  • aufzubringendegerundive، حالت نهادی، جمع
  • aufzubringendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • aufzubringendemحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • aufzubringendenحالت مفعولی مستقیم، gerundive، مذکر، مفرد
  • aufzubringendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، جمع
  • aufzubringendenحالت مفعولی غیرمستقیم، gerundive، مفرد
  • aufzubringendenحالت اضافی، gerundive، مذکر، مفرد
  • aufzubringendenحالت اضافی، gerundive، خنثی، مفرد
  • aufzubringendesحالت مفعولی مستقیم، gerundive، خنثی، مفرد
  • aufzubringendesgerundive، خنثی، حالت نهادی، مفرد

عبارت‌ها و اصطلاح‌ها

مثال‌ها

Sie brauchte sechs Jahre, um den Mut aufzubringen, ihm zu sagen, dass sie ihn nicht mehr mochte.

شش سال طول کشید که جرأت آن را پیدا کند که به او بگوید دیگر او را دوست ندارد.

ترجمهٔ غیرمستقیم

ich werde das nötige Taktgefühl aufbringen

من نزاکت را رعایت کنم

wer einen Stein ins Rollen bringt, auf den fällt er zurück

هر که سنگی بغلطاند بر او خواهد برگشت

jem. gegen jem. aufbringen

فلان را به کسی پرخاش کردن

منابع و ارجاع‌ها
  1. ۱: carlosalberto (de #10653943), mahdiye (fa #839603), tatoeba.org
  2. ۲: farhang von ckh
  3. ۳: farhang von ckh
  4. ۴: farhang von ckh
منابع و مجوزها