هدف
hadaf[hæ.d̪ǽf]
- جمع:
- die Ziele
- حالت اضافی:
- des Zieles, des Ziels
۱Ich kann das Ziel sehen.
هدف را میتونم ببینم.
اسم
- هدف
ترجمههای دیگر، تأییدنشده
- آماج
- سیبل
- مقصد
- نشان
دستور زبانِ Ziel
اسم
- جنس دستوری
- das (خنثی)
- حالت اضافی
- des Zieles, des Ziels
- جمع
- die Ziele
- تلفظ
- [t͡siːl]
همهٔ صورتها
- Ziel
- Ziele
- Zieles
- Ziels
- Ziele
- Ziel
- Ziele
- Zielen
- Ziel
- Ziele
عبارتها و اصطلاحها
مثالها
۲Viele Wege führen zum Ziel.
راههای بسیاری به هدف منجر میشوند.
۳Wer das Ziel nicht kennt, wird den Weg nicht finden.
کسی که مقصد را نمیشناسد، راه را پیدا نخواهد کرد.
۴Der Pfeil verfehlte sein Ziel.
تیر به هدف اصابت نکرد.
۵Formel meines Glücks: Ein Ja, ein Nein, eine gerade Linie, ein Ziel.
فرمول خوشبختی من: یک بله، یک نه، یک خط مستقیم، یک هدف.
۶Ich richtete mein Gewehr auf das Ziel.
من تفنگ را به سوی هدف نشانه گرفتم.
۷Wenn du weniger Ziele hast, wirst du älter!
هنگامی که هدفهای کمی داری، در حال پیر شدن هستی.
۸Glück ist nicht das Ziel, Glück ist der Weg.
خوشبختی هدف نیست، خوشبختی مسیر است.
۹Wer sein Ziel kennt, findet den Weg.
کسی که مقصد را بشناسد، راه را پیدا میکند.
۱۰Wenn du weiter so läufst wie eine lahme Ente, werden wir nie ans Ziel gelangen.
اگر تو همچنان مانند یک اردک لنگ راه بروی، ما هرگز به مقصد نخواهیم رسید.
۱۱Solange wir um die Freiheit kämpfen mussten, kannten wir unser Ziel. Jetzt haben wir die Freiheit und wissen gar nicht mehr so genau, was wir wollen.
مادامی که ما برای آزادی میبایستی میجنگیدیم، هدفمان را میشناختیم. اکنون آزادی را به دست آوردیم و دیگر اصلا نمیدانیم دقیقا چه میخواهیم.