نیرو
niru[niː.ɹuː]
اسم
- نیرو
ترجمههای دیگر، تأییدنشده
- توان
- دست
- قدرت
- زور
- قوت
دستور زبانِ Kraft
اسم
- جنس دستوری
- die (مؤنث)
- حالت اضافی
- der Kraft
- جمع
- die Kräfte
- تلفظ
- [kʁaft]
همهٔ صورتها
- Kräfte
- Kräfte
- Kräften
- Kräfte
عبارتها و اصطلاحها
مثالها
Der Glaube ist die Kraft des Lebens.
ایمان نیروی زندگی است.
In der Ruhe liegt die Kraft.
در آرامش نیرو قرار دارد.
Meine Kraft ist erschöpft.
نیرویم تحلیل رفته است.
An einem edlen Pferd schätzt man nicht seine Kraft, sondern seinen Charakter.
برای اسب نجیب نیرویش را ارزیابی نمیکنند، بلکه خصلتش را.
Die Stille hat Kraft.
سکوت نیرو دارد.
Idealist sein heißt Kraft haben für andere.
آرمانگرا بودن یعنی برای دیگران نیرو داشتن.
Ich habe nicht genügend Kraft, den Stein zu heben.
من به اندازهٔ کافی نیرو ندارم تا سنگ را بلند کنم.
Unterschätzt meine Kraft nicht.
نیروی من را دست کم نگیر.
Andere beherrschen erfordert Kraft. Sich selbst beherrschen fordert Stärke.
تسلط یافتن بر دیگران نیرو میخواهد. تسلط یافتن بر خود قدرت میخواهد.
Das Böse ist des Menschen beste Kraft.
بدجنسی بهترین نیروی انسان است.