رئیس
ra'is[ɹæ.ʔíːs]
اسم
- رئیس
ترجمههای دیگر، تأییدنشده
- رهبر
- مدیر
- کارفرما
- فرنشین
دستور زبانِ Chef
اسم
- جنس دستوری
- der (مذکر)
- حالت اضافی
- des Chefs
- جمع
- die Chefs
- تلفظ
- [ʃɛf]
همهٔ صورتها
- Chefs
- Chefs
- Chefs
- Chefs
- Chefs
مثالها
Wer stets seine Meinung sagt, ohne dafür belangt zu werden, ist meist der Chef.
کسی که عقیدهاش را بدون اینکه مورد پرسش قرار گیرد میگوید در اغلب مواقع رئیس است.
Der Chef der Weltbank warnt vor einer globaler Rezession.
رئیس بانک جهانی نسبت به یک رکود سرتاسری هشدار داد.
Der Chef drohte, mich zu entlassen.
رئیس تهدید به اخراج من کرد.
Der Chef sagte, dass wir entlassen werden.
رئیس گفت که ما اخراج میشویم.
Der Chef ist ein Mensch, der es versteht, mit den Köpfen anderer Leute zu denken.
رئیس یک آدم است که این را میفهمد که با کلههای افراد دیگر فکر کند.
Der Chef sucht einen Sündenbock.
رئیس دنبال یک قربانی است.
Er ist immer im Konflikt mit seinem Chef.
او همیشه با رئیس خود درگیری دارد.
Ich bezweifle, dass unser neuer Chef schlimmer sein wird als unser alter.
شک دارم رییس جدیدمون از قبلیه بدتر باشه.
keinen Finger rühren, aber Chef sein wollen
حوض نساخته قورباغه پیدا شد
Nachdem ich das zu meinem Chef gesagt habe, werde ich sicherlich meine Arbeit verlieren.
بعد از اینکه چنین حرفی به رئیسم گفتم مطمئن شدم که کارم را از دست می دهم.