das Kind
[kɪnt]
- جمع:
- die Kinder
- حالت اضافی:
- des Kindes, des Kinds
۱Kinder kosten Geld.
بچه خرج داره.
اسم
- das Kind
- das Baby
- der Säugling
- Kinder
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- das Kleinkind
- der Junge
صفت
برابرهای دیگر، تأییدنشده
- jung
- unerfahren
دستور زبان بچه
اسم
- آوانویسی لاتین
- bačče, bače
- جمع
- بچگان، بچهها
- خوانش
- [bæ.t͡ʃʰe], [bæt͡ʃʰ.t͡ʃʰe]
همهٔ ریختها
- بچهها
- بچگان
عبارتها و زبانزدها
نمونهها
وقتی یک بچه به دنیا آمد، باید یک درخت کاشت.
۲Wenn ein Kind geboren wurde, muss man einen Baum pflanzen.
بچه های بزرگتر نسبت به خواهر و برادرهای کوچیکترشان معمولا حسادت کمتری دارند.
۳Grössere Kinder sind normalerweise gegenüber ihren kleineren Geschwistern weniger eifersüchtig.
دو تا از پنج بچه کمرو هستند.
۴Zwei von fünf Kindern sind scheu.
والدین اغلب برای دادن یک آموزش خوب به بچههایشان از جان گذشتگی میکنند.
۵Eltern bringen oft Opfer, um ihren Kindern eine gute Ausbildung zu geben.
بچهها دوست دارند از درختان بالا بروند.
۶Kinder klettern gern auf Bäume.
ایدهها مانند بچهها هستند. آدم مال خود را بیشتر دوست دارد.
۷Ideen sind wie Kinder: Die eigenen liebt man am meisten.
یک بچه دایرهٔ لغات کوچکی دارد.
۸Ein kleines Kind hat einen kleinen Wortschatz.
بچه اسباب بازی میخواهد.
۹Der Junge möchte ein Spielzeug.
بچه خرج داره.
۱Kinder kosten Geld.
آن زمان ما بچه مدرسهای بودیم.
۱۰Sie waren damals Schulkinder.