شاه
šâh[ʃɒːʱ]
- جمع:
- die Könige
- حالت اضافی:
- des Königs, des Königes
۱Der König ist nackt!
شاه لخت است!
اسم
- شاه
- پادشاه
- ملک
- شهریار
ترجمههای دیگر، تأییدنشده
- بادشاه
دستور زبانِ König
اسم
- جنس دستوری
- der (مذکر)
- حالت اضافی
- des Königs, des Königes
- جمع
- die Könige
- تلفظ
- [ˈkøːnɪç], [ˈkøːnɪk]
همهٔ صورتها
- König
- Könige
- Königs
- Königes
- Könige
- König
- Könige
- Königen
- König
- Könige
عبارتها و اصطلاحها
مثالها
۲Der Verstand ist ein Wesir und das Herz ein König.
عقل یک وزیر است و دل یک شاه است.
۳Der Löwe ist der König des Waldes.
شیر شاه بیشه است.
۴Auch die Fische des Königs haben Gräten.
حتی ماهیهای شاهان هم خار دارند.
۵Im Land der Blinden ist der König, der ein Auge hat.
در سرزمین کوران، شاه اوست که یک چشم دارد.
۶zwei Könige gleichzeitig geht nicht gut
چهل درویش می توانند رو یک گلیم بنشینند اما ۲ پادشاه در یک کشور زندگی نمی کنند
۷Der König unterdrückte sein Volk.
پادشاه مردم خودش را ستم کرد.
۸Die Schachfiguren sind: König, Dame, Läufer, Springer, Turm und Bauer.
شاه، فرزین، فیل، اسب، رخ و بیدق، مهرههای شطرنج هستند.
۹Der König starb, lebe der König!
پادشاه مرده است، زنده باد پادشاه!
۱۰er ist der Günstling des Königs
او نور چشم پادشاه است
۱۱Unter Blinden ist der Einäugige König.
در سرزمین نابینایان، مرد یک چشم شاه است.