مو
mu, mov[muː]
Haare
۱fast keine Haare haben
چهار تا شوید مو روی کله داشتن
اسم
- مو
- گیس
عبارتها و اصطلاحها
مثالها
۲deine Haare sind gestylt
موهات مدل دار شدند
۳Tom hat Maria beim Färben ihrer Haare geholfen.
تام به مری کمک کرد تا موهایش را رنگ کند.
۴zeigten sich seine weissen Haare
موهای سفید سرش نمایان شد
۵Warum färben sich die Leute die Haare?
چرا مردم موهایشان را رنگ می کنند.
۶jem. die Haare abschneiden
کلهٔ کسی را ماشین کردن
۷Sie färbte sich die Haare rot.
او موهای خود را قرمز کرد.
۸Tom hat sich die Haare schwarz gefärbt.
تام موهایش را به رنگ سیاه رنگ کرد.
۹Die Zeit macht die Haare grau.
زمان مو را خاکستری می کند.
۱fast keine Haare haben
چهار تا شوید مو روی کله داشتن
۱۰Ich werde mir die Haare färben müssen.
می خواهم موهایم را رنگ کنم.